دوران اسارت را خدا آسان کرد
بیستوششمین روز از مرداد ماه، یادآور بازگشت سرافرازانه آزادگان به میهن در سال 1369 و فرصتی برای مرور رشادتهای این غیور مردان است. سال 1369 سال پُرتلاطمی برای مردم ایران بود، در گرماگرم تابستان، روز 26 مرداد سال 1369 بالاخره جمهوری اسلامی ایران با سربلندی توانست رزمندگانی که مجاهدانه از دین و شرف و خاک کشور دفاع کرده بودند و در دست دشمن اسیر شده بودند را به وطن بازگرداند.
الکترونیکی «پُل» با «حاج رضا زُهدی»، آزاده سرافراز دوران دفاع مقدس
رفت تا ایشان از آن روزهای ایثار و فداکاری بگوید، این آزاده فعال کانون جهادگران،
با همان روحیهی جهادی و طراوت دوران جنگ، پاسخگو شد. علیرغم آنکه خاطرات، خاطراتِ
روزهای سخت اسارت بود اما او با تبسمی آشنا و رویی گشاده، گو اینکه از بهترین و
ماندگارترین روزهای زندگی، همان روزهای رشادت و مردانگی و صبر و استقامت سخن میگفت،
پذیرای ما شد.
بخشی از گفتههای این آزاده را از روزهایی که در بند
رژیم بعثی بود، در ادامه میخوانید:
نشریه «پُل»: شما در چه سالی وارد جهاد سازندگی
شدید و در کدام بخش جهاد مشغول فعالیت بودید؟
رضا زُهدی: سال 59 همزمان با انقلاب فرهنگی و به تعطیلی کشیده شدن دانشگاهها، طی مشورتی
با دوستان، در سیزدهم مرداد همان سال، وارد جهاد شدم. ازآنجاکه پیش از ورودم به
جهاد، در زمینههای فرهنگی فعالیتهایی داشتم، پیشنهاد شد که در کمیته فرهنگی
مشغول شوم .
نشریه «پُل»: در چه سالی به اسارت نیروهای بعثی
در آمدید؟
زُهدی:
در
31 شهریور سال 59 که وارد جهاد شدم، جنگ شروع شد و من در یازدهم اسفند سال 62 در
عملیات خیبر اسیر شدم.
نشریه «پُل»: از آغاز جنگ تا زمان اسارت، چند
بار به جبهه اعزام شدید و در چه عملیاتهایی شرکت داشتید؟
زُهدی:
یادم
هست جنگ که شروع شد، آقای افشار از مسئولین جهاد سازندگی خیلی زود و به صورت
ابتکاری اردوگاهی در شمال تهران تشکیل داد و به صورت داوطلبانه و شبانه روزی، در
مدت دو هفته به افراد آموزشهای نظامی و آمادگیهای جسمانی داد.
بعضی از افراد بلافاصله اعزام شدند اما اولین اعزام
من به جبههها، حدود دو ماه طول کشید. به دلیل اینکه آن زمان، من در قسمت فرهنگی
نشریه «جهاد روستا» که ویژه روستاییان
منتشر میشد مشغول فعالیت بودم، بیشتر اعزامهای من به جبهه، با هدف تهیه گزارش بود.
من در چند عملیات افتخارآفرین که پیروزیهای بزرگی در بَر داشت ازجمله در عملیات
فتح المبین و بعد با یک فاصله کوتاهی در عملیات بیتالمقدس شرکت داشتم.
در این عملیاتها کار من ضبط خاطرات رزمندگان بود و
بیشتر با این نیّت شرکت میکردم که مطالب و گزارشات در نشریه به چاپ برسد. اما
برای عملیات خیبر که در سوم اسفند ماه شروع شد، من در تهران بودم و عزم خودم را
جزم کردم که اینبار، متفاوتتر به جبهه بروم. از تهران به اهواز رفتم و در آنجا
به ستاد پشتیبانی گفتم که میخواهم در بخش پشتیبانی جنگ شرکت کنم، همان جا بود که
بحث اسارت پیش آمد و من در تاریخ یازدهم اسفند سال 62 اسیر شدم.
نشریه «پُل»: از عملیات خیبر بگویید؛ اسرای
عملیات خیبر، چند نفر بودند و در چه اردوگاهی نگهداری میشدند؟
زُهدی:
عملیات
خیبر، اولین عملیات آبی -خاکی ایران و عراق بود. اگر این عملیات گسترده در تمام
مراحل به نتیجه میرسید ضربهی سنگینی را به دشمن وارد میکرد. به هر حال با این
وجود، در همین حد هم پیروزیهای بزرگی به دست آمد و برای عراق، عملیات سنگینی تمام
شد.
با توجه به شرایط عملیات، نزدیک به 2000 نفر از
رزمندگان ما اسیر شدند که تا آن موقع، در هیچ یک از عملیاتها این تعداد اسیر
نداشتیم. عراقیها بخاطر نحوه عملیات و ضربهای که خورده بودند، یکی از اردوگاههای
خود را در موصل تخلیه و اسرای خیبر را به آنجا منتقل کردند. به مدت 11 ماه، این
اسرا حالت مفقودالاثر داشتند و خانوادههای آنها نمیدانستند که عزیزانشان به
شهادت رسیدهاند یا اسیر شدهاند، به جز تعداد محدودی که اطلاعاتی به خانوادهشان
رسیده بود.
نشریه «پُل»: آیا درست است که اسرای خیبر نزدیک
به یکسال، حالت مفقودالاثر داشتند و رژیم بعث از ورود صلیب سرخ به اردوگاه و ثبت نام
آنها، ممانعت میکرد؟
زُهدی: ما یازده ماه حالت مفقود الاثر داشتیم که بعد از آن با پیگیریهایی
از جمهوری اسلامی ایران و تغییرات پیش آمده، عراقیها اجازه دادند صلیب سرخ وارد
اردوگاه شود، ثبت نام کند تا اسرا بتوانند با خانوادههایشان مکاتبه کنند. یادم
هست در اولین نامههایی که از ایران میآمد نوشته بودند که در ایران برای شما مجلس
ختم هم برگزار کردیم.
نشریه «پُل»: در آن مدت نزدیک یک سال اول اسارت،
آیا بعثیها رفتار خاصی با شما داشتند؟
زُهدی: استنباط عراقیها این بود، کسانی که در این عملیات حضور
داشتند، حتما افراد خاصی هستند و دورههای ویژهای را گذراندهاند، از اینرو، میخواستند
که در این مدت آنها را شناسایی کنند.
درحالیکه در اردوگاه، از بچههایی که هنوز به سن
تکلیف نرسیده بودند داشتیم تا افراد هفتاد هشتاد ساله که این موضوع تعجب عراقیها
را برانگیخته بود. البته بعدها تعدادی از اسرا که سن و سالشان کم بود را جدا کرده
و به جای دیگر منتقل کردند. در یازده ماهی که حالت مفقودالاثر داشتیم، عراقیها
شرایط سختی را فراهم کرده بودند بخصوص در روزهای اول خیلی رفتار سختگیرانه داشتند و
محدودیتهای زیادی اعمال میکردند.
در روزهای اول ورود به اردوگاه، دالانی را درست کرده
بودند و تعداد زیادی از سربازان عراقی، در آنجا اسرا را مورد ضرب و شتم قرار میدادند.
گاهی به بهانههایی، چند نفر از سربازان عراقی به
داخل آسایشگاه میآمدند و همه اسرا را به باد کتک میگرفتند. در روزهای اول، شکنجههای عمومی بسیار زیاد و غذا خیلی کم بود؛ همچنین محدودیتهایی مثل
عدم استفاده از فضای بیرون آسایشگاه هم اعمال میشد. برای مثال ایام عید غدیر بود،
بچهها شروع کردند به تبریک و روبوسی و یک همهمهای اردوگاه را فرا گرفت؛ افسر
عراقی به همین خاطر، دو سه روز ما را در آسایشگاه زندانی کرد.
امکانات بهداشتی خیلی ضعیف بود. در شبهای اول اسارت،
کسی حق نداشت به دستشویی برود، کسی حق نداشت برای خوردن آب از جایش بلند شود حتی
اگر بیمار یا مجروح بود، در هوای گرم تابستان، آب و برق را هم قطع میکردند.
از دیگر کارها، تراشیدن سر و صورت با تعداد خیلی کم وسایل
در یک زمان کوتاه بود، یا در مورد لباسها یادم هست که یک دست لباس را آنقدر باید
میپوشیدیم و آنقدر وصله میزدیم که اگر کسی به اردوگاه میآمد و به این وضعیت ما
نگاه میکرد، تعجب میکرد این لباسها را چطور تکه تکه و وصله وصله به تن میکنیم.
کفشهایمان هم نامناسب بود، سایز پا نبود و پاهایمان را زخمی میکرد.
اولین ماه رمضانی که ما اسیر بودیم، تابستان بود، کلی
اسیر مجروح یا بیمار داشتیم که با همان شرایط روزه میگرفتند. آزار و شکنجهها در
روزهای اول خیلی سخت بود ولی بعد از یازده ماه که قرار شد صلیب سُرخ بیاید، رفتار
عراقیها با اسرا عوض شد و اردوگاه ما هم مثل اردوگاههای دیگر در شرایط عادیتری
قرار گرفت.
از ویژگیهای اسرای خیبر این بود که همه نیروهای بسیج
و سپاه بودند و یک حالت یکدستی و انسجامی بین اسرای عملیات خیبر در اردوگاه دیده
میشد که در بین اردوگاههای دیگر نمونه بود. عراقیها، نیروهای سپاهی را خیلی
مورد شکنجه قرار میدادند و آنها را جداگانه نگه میداشتند که بقیه اسرا حق صحبت
کردن با آنها را نداشته باشند. به آنها میگفتند: «حَرَس خمینی» یعنی پاسدارهای
خمینی؛ اما بعد از مدتی از این رفتار خسته شدند و به همه میگفتند «کُلکُم حَرَس
خمینی»، یعنی همه شما سپاهی هستید و فرقی بین شما نیست .
همچنین در اردوگاه، یکسری کارها مثل نماز جماعت،
عزاداری و فعالیتهای جانبی ممنوع بود. سربازان و افسران عراقی اغلب از افرادی
انتخاب میشدند که یکی از وابستگانشان در ایران، اسیر یا کشته شده بود و کینه در
دل داشتند.
نشریه «پُل»: مقداری راجع به فضای کلی و مسایل
مشترک اردوگاههای اسرای ایرانی، اطلاعاتی در اختیار مخاطبین ما قرار دهید.
زُهدی:
در
اوایل جنگ، تعداد اسرای ما نسبت به تعداد اسرای عراقی خیلی کمتر بود ولی تا اواخر
جنگ، این نسبت کمتر شد. بیست اردوگاه در عراق بود؛ چهار تا در موصل، تعدادی در
پادگانهای بغداد و نزدیک بغداد و چند تا هم در تکریت و صلاحالدین.
مشکلات مشترک بین اردوگاهها، فضاهای خیلی محدود با
امکانات کم برای اسرا بود و با آن چیزی که در مصوبات سازمانهای بینالمللی آمده بود،
تفاوت زیادی از لحاظ تغذیه و امکانات رفاهی داشت.
از طرف دیگر، اسرا روحیهی بالایی داشتند. طبق آنچه
نیروهای صلیب سرخ در بازدید از اردوگاههای کشورهای مختلف ابراز میکردند، میگفتند؛
«ما با اسرای جنگی زیادی مواجه بودیم، با اینکه امکانات آنها بهتر از شما بود، اما
هیچ جا روحیهای که در اسرای ایرانی وجود داشت را ندیدیم و حتی قابل مقایسه هم نیست».
در واقع این روحیات، از ایمان و اعتقادات بالای اسرای ایرانی نشات گرفته بود که به
عنوان وجه مشترکی بین همه اسرای ایرانی در اردوگاهها نمایان بود.
رفتار عراقیها با اسرا، مشابه هم بود و همه از یک جا
دستور میگرفتند. خشونتهای زیادی داشتند و در کل، در یک جمله میتوانم خلاصه کنم چنانچه
شما راجع به رفتار عراقیها با اسرا حتی بدترین چیزها، شنیده باشید قابل باور است.
آنها خشونت برگرفته از یک نظام دیکتاتوری داشتند و کینههای زیادی از رزمندگان ما
و پیروزیهایی که در جبهه بدست آورده بودیم را به دل گرفته بودند.
در مجموع حزب بعث عراق را میتوان شبیه به یک حزب
دیکتاتور و قرون وسطایی دانست، که فقط در جوامع بینالمللی حفظ ظاهر میکردند.
درحالیکه رفتارشان با اسرا وحشتناک بود و این از زبان اسرا ثبت و ضبط شده است.
خاطرات افراد خاصی مثل مرحوم ابوترابی، فرماندهان، افسران
و خلبانان که بیشتر در اردوگاههای شماره پنج استان صلاح الدین نگهداری میشدند،
بیانگر این واقعیتهای تلخ است.
نشریه «پُل»: از شرایط جسمی و روحی خودتان و
دیگر اسرا در اردوگاه تعریف کنید.
زُهدی: در اردوگاه بعضیها شرایط ویژهای داشتند و فشارهای فوقالعادهای
را تحمل میکردند. بعضیها هم فشارهای عمومی اسارت را تحمل میکردند. بیماران و
مجروحان، به نسبت سایرین، سختیهای بیشتری داشتند. از عملیات خیبر هم تعداد اسرای
مجروح زیادی اضافه شده بودند.
بعضی از اسرا، از شدت جراحت به مدت سه سال در
درمانگاه بستری میشدند و برخی هم به شهادت میرسیدند. افرادی هم بخاطر بعضی فعالیتهایشان
که برای عراقیها خوشایند نبود، با شرایط سخت زندانی و بعدها دچار بیماری و مشکلات
خاص میشدند. در بین اسرا، بعضی هم که دست و پایشان قطع شده بود با دیگر اسرا مبادله
میشدند. بنده هم در آنجا یک اسیر عادی حساب میشدم، یعنی مشکلاتی که عموما برای
اسرا بود برای من هم وجود داشت .
نشریه «پُل»: ماموران بعثی چگونه سیاستهای
خودشان را در اردوگاه اعمال میکردند؟ آیا در اداره اردوگاه، اسرای ایرانی هم نقشی
داشتند؟
زُهدی:
عراقیها
بیشتر تلاش میکردند اردوگاه نظم داشته باشد و اسرا شلوغ نکنند. در واقع نظارت و
نگهبانی داشتند اما همه فعالیتهای داخل اردوگاه توسط خود اسرا انجام میشد.
یک تقسیم کاری صورت گرفته بود و غیر از نظافت شخصی
خودمان، داخل آسایشگاه و محوطه آن هر روز نظافت میشد. جا دارد که این را هم
بگویم، فرهنگ تمیزی و نظافت که بین ما ایرانیها وجود دارد، در آنجا مثالزدنی
بود، بچهها برای اینکه دچار بیماری نشوند خیلی در نظافت دقت میکردند و آسایشگاه
همیشه تمیز و مرتب بود .
عراقیها، روزانه فقط مقداری مواد غذایی میآوردند و
افرادی که تجربهای در آشپزی داشتند، غذا را میپختند. البته میزان غذا بسیار کم
بود و در دو وعده توزیع میشد. در آنجا اگر کسی سلمانی، خیاطی و یا هر هنر دیگری
بلد بود، خدمترسانی میکرد.
در کُل، اداره اردوگاه با خودمان بود و عراقیها فقط
ناظر بودند و حتی یک قدم هم برنمیداشتند. این را هم بگویم که اردوگاه موصل در دو
طبقه بود. ما در طبقه اول مستقر شده بودیم و طبقه دوم سربازان و افسران عراقی
بودند و بعضی از اتاقهایشان هم خالی بود. دیوارهای اردوگاه خیلی بلند بود و از
بیرون که نگاه میکردی مثل یک قلعه به نظر میرسید. عراقیها نگهبانانی در بالای
ساختمان داشتند و تعدادی هم سرباز در داخل محوطه بودند که در طول شبانهروز نگهبانی
میدادند.
معمولا به فرمانده اردوگاه، سیاستهایی دیکته میشد و
همانها در اردوگاه پیاده میشد. مسئول اردوگاه هم هر روز صبح حضور داشت و همه ما
را شمارش میکرد و آمار میگرفت، افسر اطلاعاتی هم در اردوگاه بود ماموریت ویژهای
داشت و در واقع اطلاعات اردوگاه را به سازمان امنیت آنجا که «الاستخبارات» میگفتند،
گزارش میداد.
نشریه «پُل»: چطور در جریان خبرها و اتفاقات
صورت گرفته در ایران و جبههها قرار میگرفتید؟
زُهدی:
توضیح
دادن به این سئوال خیلی مفصل است برای همین چند مورد را به اختصار بیان میکنم؛ به
طور مخفیانه یک رادیو وارد آسایشگاه کرده بودند که افراد محدودی از آن اطلاع
داشتند. اسرا رادیو را زیر پتو میبردند و اخبار را گوش میکردند و بعد به اطلاع
بقیه میرساندند. یک راه دیگر برای اطلاع از اخبار، مطالعه روزنامههای عراقی بود و
اسرایی کمی عربی یاد گرفته بودند، کم و بیش متوجه میشدند. یکی راه دیگر هم تلویزیون
بود که بچهها با دستکاری آن موفق شده بودند شبکههای ایرانی را هم ببینند و بعدها
عراقیها این موضوع را فهمیدند و کاری کردند که فقط شبکههای عراقی دیده شود .
حتی از جابجایی بین اسرا که در اردوگاهها صورت میگرفت
ما از وضعیت جنگ باخبر میشدیم. یک نفر بود به نام شیخ علی تهرانی که حتما نامش را
شنیدید، به عراق پناهنده شده بود و رژیم بعثی، رادیو و تلویزیون را در اختیار این
شخص قرار داده بود و صحبتهایش را پخش میکرد. قصدش این بود که با بدگویی، جمهوری
اسلامی را تضعیف کند. در بین صحبتهایش، یک چیزهایی را میفهمیدیم. بعدا عراقیها
فهمیدند که ما از دل حرفای این شخص خبر بدست میآوریم و دیگر اجازه پخش صحبتهای
او برای ما را ندادند.
رفتارهای عراقیها ناشی از عملیاتی بود که در ایران و
یا در جبههها اتفاق میافتاد. هر عملیاتی که در جبهه صورت میگرفت، عراقیها آزار
و اذیتهایشان را شروع میکردند و ما میفهمیدیم که عملیاتی شده و رزمندگان ایران
موفقیتی بدست آوردهاند. به هر حال با وسایل مختلف در جریان خبرها قرار میگرفتیم.
نشریه «پُل»: آیا شما در اردوگاه تشکیلات مخفی
هم داشتید؟
زُهدی:
این
را باید بگویم که در اردوگاه خیبر از لشکرها و تیپهای مختلفی اسیر شده بودند. از
چند استان کشورمان آذربایجان غربی و شرقی، خراسان، اصفهان و خوزستان، اسرای بیشتری
داشتیم. همچنین تعداد اسرا از تهران، قم، قزوین و مازندران هم قابل توجه بود.
در یک تشکیلات رسمی در اردوگاه، عراقیها یک نفر از
اسرا را به عنوان مسئول آسایشگاه انتخاب میکردند که اوایل انتخابشان از روی چهره بود
اما بعدها با اصرار و فشار اسرا، انتخاب را بهعهده خودمان گذاشتند. اگر عراقیها دستوری
داشتند به اطلاع مسئول آسایشگاه میرساندند اما اینها همه تشکیلات ظاهری بود .
یک تشکیلات مخفی هم داشتیم که فرماندهانی در جمع اسرا،
آن را ایجاد کرده بودند تا بدین ترتیب، اسرای اردوگاه مدیریت شوند و روحیه آنها حفظ
شود تا بتوانند این دوران را به خوبی پشت سر بگذارند.
اردوگاه، مثل یک دانشگاه شده بود. به طور مخفیانه
کلاسهای آموزشی و برنامههای فرهنگی برگزار میشد. این تشکیلات برای مناسبتهای مختلف
برنامه داشت. حتی دعای کمیل، دعای توسل و هر روز صبح زیارت عاشورا، خوانده میشد
که همه این برنامهها بطور مخفیانه و با مراقبت صورت میگرفت . حتی برای کسانی که
بیسواد یا کم سواد بودند کلاسهای نهضت سوادآموزی داشتیم که حتی کارنامه هم به
آنها داده میشود و جایزه هم میگرفتند.
بعضی از اسرا کارهای هنری انجام میدادند، مثلا گیوه
میدوختند و با همکاری بعضی از سربازان عراقی آنها را میفروختند و برای خانوادههایشان
در ایران پول میفرستادند! در جمع اسرا، پزشک هم داشتیم. بعضیها روحیه خدمت
داشتند، بعضی زراعت میکردند، بعضی روحیه آموزشی و بعضی دیگر ورزشی ... هر کسی
متناسب با روحیه و توانمندی که داشت به کاری مشغول شده بود و شما کسی را بیکار و
افسرده نمیدیدید و فضا در همان شرایط سخت، فضای با نشاطی شده بود .
نشریه «پُل»: و سخن آخر شما؛
زُهدی: شرایط کلی برای اسرا به سختی میگذشت. کمبودها و فشارهای
جسمی و روانی زیادی حاکم بود اما من همیشه یک جمله را میگفتم «خدا آسان کرد».
چنانچه شما در هر زمینهای برای خدا کاری انجام دهید خدا هم به شما کمک میکند و
در اصل لطف و رحمت و یاری خدا بود که آن شرایط را تحمل کردیم. ارتباط، اتحاد و دوستی
که بین بچهها بود، شرایط را راحتتر میکرد. برای خودم لطفی از جانب خدا میدانستم
که در این شرایط قرار گرفتم و اینکه خدا به من منت گذاشته و اسیر شدهام. حتی یک
لحظه به ذهنم نمیآمد که چرا ما اسیر شدهایم. اسرا درست مانند رزمندگانی بودند که
در دوران جنگ با وجود شرایط بسیار سخت، جنگیدند و اگر به مرخصی میرفتند خیلی زود
به جبههها برمیگشتند. یاری خدا بود که عشق را در وجود همه شکوفا میکرد.
گفتگو از فاطمه گل گیری/