شهید حسن همتی سمبلی از یک خبرنگار جهادگر
در تقویم شمسی 17 مرداد بهخاطر شهادت محمود صارمی شهید عرصه خبر بهعنوان روز خبرنگار نام نهاده شده است. این روز، روز جاودانگی و تلألو خورشید همت و تلاش مجاهدان عرصهی قلم است. در این راستا، زندگینامه خبرنگار جهادگر شهید حسن همّتی را که سنگربان شفافیت و روشنگری در جبهه بود و دست نوشتهها و وقایعی از دفاع مقدس را ثبت کرد میخوانیم.
آنانی که در راه خدا جهاد
کردند، به راههای خود هدایتشان خواهیم کرد و خداوند با نیکوکاران است. «سوره
عنکبوت آیه 69 » از دست نوشته های شهید
به گزارش نشریه « پل » ؛ پاییز سال 1340 از راه رسیده بود،
روز اول آبان ماه، روز تولد سومین فرزند خانواده همّتی بود. در جنوب شرقی تهران در
خیابان مخبر جنوبی (عارف سابق) پس از تولد دو فرزند دختر، فاطمه خانم و ابوطالب
فرزند پسری را از خداوند هدیه گرفتند که نامش را حسن گذاشتند.
ابوطالب پدر حسن، به شغل بنایی
اشتغال داشت و از درآمد متوسطی برخوردار بود که با آن زندگی خانوادهاش را اداره میکرد
و معاش خانواده که با تولد یک فرزند دختر دیگر بعد از حسن به شش نفر رسیده بود،
تأمین میشد.
حسن تنها فرزند پسر خانواده بود و
برادر نداشت. او در سن هفت ماهگی به بیماری فلج اطفال دچار شد. به سبب این بیماری
تا سن دو و نیم سالگی قادر به راه رفتن نبود. بعد از گذراندن مراحل درمان بالاخره
قادر به راه رفتن شد اما یک پای او از پای دیگرش کوتاهتر گردید.
دوران کودکی حسن با بازیهای
کودکانه گذشت. حدود 4 یا 5 سال داشت که خانوادهاش به خیابان کرمان (شکوفه سابق)
نزدیکی خیابان 17 شهریور نقل مکان کردند. به همین دلیل حسن با فرا رسیدن سن تحصیل،
در دبستان زند که در خیابان شکوفه سابق قرار داشت، ثبت نام شد.
حسن تحصیلات ابتدایی را با موفقیت
تمام کرد. او دانش آموزی درس خوان، مؤدب و نوجوانی آرام و صبور بود. برای تحصیلات
دوره سه ساله راهنمایی در مدرسه ملی ثبت نام شد و با دقت و جدیّت درسهایش را دنبال
میکرد و به سایر دانش آموزان هم در فراگیری دروس کمک میکرد.
با ورود حسن به دبیرستان صفوی، کم
کم شخصیت اجتماعی حسن شکل میگرفت. او در کنار درس خواندن اوقات خود را به مطالعه
کتب تاریخی و مذهبی میگذراند و در کلاسهای قرآن شرکت میکرد.
سال 1356، حسن در کلاس دوم
دبیرستان قرار داشت، در نیمه دوم آن سال خبرهایی از قیام مردم قم و کشتار طلاب و
مردم قم توسط ارتش شاهنشاهی در مساجد و در بین مردم مذهبی دهان به دهان میگشت و
پس از مدتی قیام مردم تبریز در بهمن ماه همان سال، خبرهای انقلاب اسلامی را به
سراسر کشور رساند.
حسن با شور و علاقه خبرهای انقلاب
اسلامی را دنبال میکرد و خبرهای رسیده از حضرت امام خمینی(ره) را با اشتیاق و
کنجکاوی جستجو میکرد. در سال 1357 مدارس پس از بازگشایی، دوباره در آبان ماه
تعطیل گشت.
اولین تجربه شیرین زندگی انقلابی حسن
حسن با دوستان همکلاسی و نوجوانان
محلّه و مسجد به صف تظاهرات و راهپیماییهای مردمی پیوست. او میکوشید تا در
راهپیماییها شرکت فعّال داشته باشد، اما از فعالیتهای انقلابی خود صحبتی نمیکرد.
مسجد شهابی مرکز فعالیت مبارزاتی او و دوستانش بود. یکی از شبهایی که حسن به مسجد
رفته بود، پس از پایان مراسم مسجد به جمع راهپیمایان پیوست و با شعار مرگ بر شاه،
همراه مردم در خیابان به راه افتاد. نیروهای گارد شاهنشاهی برای مقابله با مردم از
راه رسیدند، تیراندازی آغاز شد.حسن با دوستانش توانستند از چنگال نیروهای گاردی
بگریزند اما مسیر آنها در محاصره نیروهای گارد قرار داشت. به همین دلیل مجبور شدند
تا نزدیک صبح زیر یک پل بمانند. زمانی که حسن به خانه رسید پدرش او را به دلیل نگرانی
بازخواست کرد اما هر طوری که بود حسن به همراه پسر داییاش ابوالفضل و پسر خالهاش
مجید بهرامی به فعالیتش ادامه داد.
با اوج گیری انقلاب اسلامی، مردم
ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) رژیم استبدادی و سلطنتی پهلوی را نابود ساخته
و در روز 22 بهمن سال 1357 جشن پیروزی انقلاب اسلامی را برپا ساختند. حسن در آن
روزها غرق در شادی و سرور بود. این اولین تجربه شیرین زندگی انقلابی حسن بود که پس
از رنجها و سختیها و با فداکاری و ایثار مردم به دست آمده بود.
با پیروزی
انقلاب اسلامی، دوباره مراکز آموزشی و مدارس بازگشایی شد. حسن تحصیلات دبیرستان را
ادامه داد و در سال 1359 در رشته ریاضی از دبیرستان صفوی مدرک دیپلم خود را گرفت.
زمانی که دوره خدمت سربازی او رسید، پس از مراجعه برای انجام خدمت، حسن را به دلیل
نقص پا از خدمت سربازی معاف کردند.
اولین فصل از زندگی جهادی
حسن
با پیروزی انقلاب اسلامی، دوران
سازندگی کشور و زدودن ویرانیهای به جا مانده از رژیم پهلوی آغاز شد. به فرمان
حضرت امام خمینی(ره) جهاد سازندگی به عنوان یک نهاد انقلابی برای ساختن ویرانیها
و کمک به روستاییان محروم، با مشارکت اقشار مختلف مردم، در روز 27 خرداد ماه سال
1358 تأسیس شد. زمانی که حسن از خدمت سربازی معاف گشت تصمیم گرفت برای خدمت به
محرومین به جهاد سازندگی بپیوندند. به همین دلیل در سال 1359، پس از پایان تحصیل
به عضویت کمیتۀ فرهنگی دفتر مرکزی جهاد سازندگی درآمد و در قسمت نشریه جهاد روستا
که برای روستاییان کشور منتشر میشد، به فعالیت پرداخت.
حسن از حضور و فعالیت در جهاد
سازندگی به دلیل همکاری با همکاران جوانی که عاشقانه و مخلصانه به سازندگی کشور
مشغول بودند، لذت میبرد او کار در جهاد سازندگی را عبادت میدانست و به همین دلیل
صبحها زودتر از دیگران به محل کار میآمد و تا دیر وقت به کار ادامه میداد. پس
از مدتی تصمیم گرفت برای خدمت به مناطق محروم کشور مهاجرت کند. در پی این درخواست،
استان سیستان و بلوچستان را برگزید و برای خدمت در امور فرهنگی به آن استان هجرت
کرد.
حسن مدت یک سالی را در استان
سیستان و بلوچستان در روستاهای زاهدان، نصرت آباد و میر جاوه عاشقانه به مردم
منطقه خدمت کرد، اما پس از آن به دلیل بیماری پدر که مجبور به عمل دیسک کمر شده
بود، به تهران بازگشت.
سال 1359، در آخرین روز تابستان و
یک روز قبل از آغاز بازگشایی مدارس، با حمله ارتش حزب بعث عراق، جنگی هشت ساله بر
ملت ایران تحمیل شد. جنگی که هدف آن نابودی انقلاب اسلامی و نقض حاکمیت و استقلال
و تمامیت ارضی ایران بود. مردم با شروع جنگ تحمیلی با تمام توان برای مقابله و
جهاد با دشمن به مناطق جنگی در مرزهای غرب و جنوب کشور رهسپار شدند. جهاد سازندگی
نیز از اولین روزهای جنگ تمام امکانات و نیروهای خود را برای دفع دشمن و حفاظت از
انقلاب اسلامی ایران به کار گرفت.
اعزام به جبهه و خدمت در میدان جهاد
حسن که در آن زمان در جهاد سازندگی
مشغول خدمت بود، برای اولین بار در اسفند ماه سال 1359، عازم جبهههای جنگ شد. او به
دلیل نقص پا، قادر به فعالیت رزمی نبود اما میگفت که میتواند در عملیات پشتیبانی
رزمندگان، در میدان جهاد خدمت کند. پدر و مادر حسن از رفتن او ناراحت بودند اما هرطوری
که بود حسن آنها را راضی کرد و رفت.
حسن از آن تاریخ به بعد، هر چند
مدت یکبار به جبهه میرفت. گیلان غرب – آبادان، خرمشهر و دیگر مناطق جنگی، میدان
حضور و جهاد حسن بود. وقتی عازم جبهه بود نمیگذاشت مادرش او را بدرقه کند و میگفت
راضی به زحمت شما نیستم.
حسن پس از بهبودی پدرش، با تأکید
اقوام و خانوادهاش اقدام به ازدواج کرد. او از مادرش خواست که همسری با خدا و با
حجاب و متدین برایش پیدا کند، مادر نیز یکی از اقوام را که خانوادهای مذهبی بودند
برای فرزندش در نظر گرفت. آنها به خواستگاری خانم بهجت السادات فاطمی رفتند، او در
آن زمان 17 ساله بود و حسن 22 سال داشت. با پذیرش خواستگاری، در روز مبارک نیمه شعبان
مراسمی در حد یک مهمانی ساده برگزار شد. حسن دوست نداشت در حالی که جنگ بود و پسر
دایی و پسر خالههایش شهید شده بودند، مراسم عروسی برای خود برگزار کند.
زندگی مشترک حسن با همسرش آغاز شد
اما شرایط جدید زندگی وی نیز مانع حضور او در جبهههای جنگ نشد. حسن در آن سالها،
سالی دو سه بار به جبهه میرفت. او برای ثبت وقایع جنگ از سوی جهاد سازندگی به
جبهههای مختلف نبرد اعزام میشد تا از صحنههای عملیات و اجرای پروژههای
پشتیبانی و مهندسی رزمی گزارش تهیه نموده و رخدادهای جنگ را برای آیندگان ثبت و
ضبط نماید.
او برای انجام کار خود در خطوط مقدم جبهه حاضر
میشد و به روایت پیروزی رزمندگان و سنگرسازان بیسنگر جهادسازندگی میپرداخت.
زمانی که حسن از جبهه بعد از دو سه
ماه برمیگشت، از رویدادهای جبهه کمتر صحبت میکرد و فقط میگفت: «ما اینجا راحت
نشستهایم و نمیدانیم در جبههها چه خبر است و به خانواده نمیگفت که در جبهه با
وجود معلولیت، پشت تیر بار هم مینشیند.
نوشتههای حسن از وقایع و مشاهدات
در جبهههای مختلف جنگ که در راستای ثبت وقایع و تاریخ جنگ صورت میگرفت، ضمن آنکه
از رویدادهای جبهه و جهاد حکایت دارد، باورها و اعتقادات او را نیز به اهداف دفاع
مقدس و پیمودن راه معرفت و تکامل انسانی برای نزدیکی به حضرت احدیت بازگو میکند.
جای جای نگاشته های او آکنده از مشاهدات تلخ و شیرین جهاد و دفاع مقدس و دلاوری
رزمندگان و سنگر سازان بیسنگر جهاد سازندگی است او در قسمتی از مطالب خود آورده
است:
«گاهی اوقات که در منزل یا پشت
جبهه کلمات عارفانهی عارفانِ بالله را مطالعه میکنم لذت میبرم، اما در عمل
فهمیدم که واقعاً چقدر مشکل است. این بسیجیها، این رانندگان لودر و بلدوزر، چگونه
این ایثارگریها را از خون نشان میدهند. واقعاً منِ ذلیل در حجاب مانده، به تمام
معنی به پوچی ایمان و تهی بودن باطن خود از توکل به خدا و رضای به قضا و تسلیم
واقف شدم. خودم را با ذکر خدا استوار میکردم. چشمم به چهره غبار آلود جهادیهای
منطقه میافتاد و خودم را سرزنش میکردم. اولین شب بود که به منطقه وارد میشدم.
اتفاقاً آن شب هم رزمندگان قوای اسلام عملیات داشتند و تا صبح یک لحظه آتش سنگین
دشمن قطع نمیشد. گلوله مستقیم تانک بود که نوک دژ را نشانه میرفت. آن روز هر چند
ساعتی دشمن با پنج، شش فروند هواپیما، به مواضع جادهها هجوم آورد که نتیجهاش
شهادت و مجروح شدن عدّهای از رزمندگان و انهدام چندین دستگاه شد. بعد از صبحانه
با نام خدا با یکی از برادران همکار رفتیم به ستاد جهاد خراسان که خوشبختانه با
چند نفر از نیروهای گردان مهندسی رزمی جهاد سازندگی خراسان صحبت کردم. وقتی به
برادران میگفتیم از مسایل و وقایع عملیات برایمان صحبت کنید، هر کدام به دلیل
تقوا و اخلاصی که داشتند به نحوی تن به سخن نمیدادند و به همدیگر واگذار میکردند
و به یکدیگر میگفتند: «شما بیشتر در منطقه بودید. شما بیشتر زحمت کشیدهاید و حق
شماست که صحبت کنید. بالاخره برایشان توضیح میدادم و فرمایشات حضرت امام را در
مورد ثبت وقایع جنگ را بازگو میکردم تا بالاخره آنها حاضر میشدند چند دقیقهای
وقت شریف خود را در اختیار ما بگذراند.»
ثبت وقایع جنگ
چند سالی بود
که حسن به ثبت وقایع جنگ مشغول بود. ذهن او آکنده از صحنههای دلاوری، رشادت،
ایثار و شهادت سنگرسازان بیسنگر بود که بیادّعا و خالصانه هستی شیرین خود را در
راه دفاعمقدس خویش فدا میسازند. او از سویی در فراق یاران سفر کردهاش میسوخت
و از سوی دیگر پر کشیدن سبکبالان عاشق را در جبههها به چشم خویش میدید که راه
سعادت را چه عاشقانه و هموار طی میکنند.
او در یکی از نامههایی
که به همسرش نوشته است، میگوید: «همسرم این
نامه را در لحظهای مینویسم که قلبم به یاد یاران شهیدم به تپش افتاده و هر لحظه
فراق یار مرا میآزرد.»
بالاخره زمان عروج حسن نیز رسید.
آخرین اعزام او در دی ماه سال 1365 بود. پنجاه روز از رفتن او میگذشت. زمانی که
در جبهه بود، شنبهها به مادرش تلفن میزد، آخرین شنبهای که تلفن زد، مادر از او
پرسید، کی میآیی، اما او پاسخی نداد. شنبه بعد، مادر حسن عروس و نوه دو و نیم سالهاش
را که رضوان نام گذارده بود به خانه آورد تا منتظر تلفن حسن و صحبت با او بمانند،
اما زنگ تلفن به صدا درنیآمد.
آن روزها، زمان مرخصی حسن فرا
رسیده بود. عملیات کربلای پنج در شلمچه در جریان بود. حسن میخواست لحظههای خطیر
جنگ را از دست ندهد، او همراه با یکی از دوستان همرزمش سوار بر خودرو به سوی خط
مقدم جبهه در حرکت بودند که ناگهان خمپارهای جلوی خودرو به زمین برخورد کرد و
منفجر شد. حسن از ناحیه گردن، حنجره و صورت دچار آسیب و جراحت عمیق شد و با خون
خویش آخرین واقعه زندگی دنیاییاش را که شهادت در راه خدا بود، برای همیشه ثبت
نمود.
مادر حسن در پی عدم تماس تلفنی او،
دچار دلشوره شد، او نگران بود و خوابش نمی برد، زمانی که به خواب رفت، در خواب
جمعیت زیادی را دید که به خانه آنها آمدند برای کسی که شهید شده است اما او نمیدانست
آن شهید کیست.
فردای آن روز خبر شهادت حسن به
دایی و عموهایش رسید. آنها نزد مادر بزرگوار حسن آمدند و با زحمت بسیار، مادر
مهربانش را به شهادت تنها پسرش خبر دادند.
روزی که پیکر پاک و غرق به خون
شهید حسن همتی تشییع میشد همکاران جهاد سازندگی و همرزمانش از وقایعی که او در
جبهههای جنگ برای تاریخ دفاع مقدس ثبت کرده بود، تعریف میکردند و از فروتنی و
غوغایی که در خاموشیهای او موج میزد. پیکر او برای خاکسپاری از دست محبت مردم
جدا نمیشد. بدن پاک او را در قطعه 26 بهشت زهرا به خاک سپردند تا روح پاکش در
جهان جاوید در کنار اولیاء خدا آرام گیرد.
زمانی که بدن پاک او به خاک سپرده
میگشت، یاد مصاحبه زیبا و تمثیلی او که در نوشتههایش آمده است، قلبم را با وجود
غم فراقش آرام میساخت. او در نوشته خود با عنوان «مصاحبه با کفش» چنین آورده است.
مصاحبه با کفش؛
«قدم میزدم با
خود فکری کردم، یک مصاحبه تطبیقی با این لنگه کفش بیشعور خودم انجام دهم. عاقبت
به این نتیجه رسیدم که ای بیوجدان، آخر فرق تو با این لنگه کفش پارۀ کثیف چیست؟
آخر این کفش، حداقل با نفهمی و بدون اراده این تن خاکی مرا حمل میکند و راهبر
است، تازه نمیداند و عقل ندارد که کجا میبرد. من هم با فکر و شعور این تن خاکی
را حمل میکنم، خدا میداند به کجا میبرمش. میخواهم بدانم فرق این جنابعالی با
آن زبون بسته چیست؟ او هم حمّال، من هم حمّال. او شعور ندارد ولی من متشخص با
شعورم !!! عجب، واقعاً خنده ندارد؟ بخدا نه، باید خون گریه کرد تا به دل خاک رفت.»
او به خیل شهیدان انقلاب اسلامی
پیوست، اما دست نوشتهها و وقایعی که از دفاع مقدس ثبت کرد، راه او و شهیدان
انقلاب اسلامی را همچون ستارگانی درخشان در آسمان توحید و و لایت حق، فروزان نگه
خواهد داشت.